
برای محمد رضا جلایی پور در بند
بعضی وقتها این جملات ائمه شیعیان با این که در فضایی دیگر بوده هنوز که هنوز است خواندنی و شنیدنی است! مگر نبود حکومت صدام حسین مسلمان! مگر در طول تاریخ تداوم های حکومت های به ظاهر کافر و عدم ثبات حکومت های ظلم و جور نبوده اند؟ اصلا معلوم نیست این ظلم و ستم چه خاصیتی دارد که هیچ حاکم و حکومتی را تحمل نمی کند. خدا خود شاهد است که نمی خواهیم آینده اینها را چنین ببینیم ولی چه کنیم که خودشان چاه ویلی بزرگ برای خود می کنند!
نمی دانم این نوشته های خانم شمس را اگر ظلم ننانیم چه باید بگوییم؟
بعد از دو جلسه ملاقات با او بود که مطلع شدیم همسر بیگناه مرا ۳ شبانه روز در سلولی داغ معروف به سلول موتورخانه ( که جنب موتورخانه است و پر از بخار و دود و دم است ) حبس کرده بودند تا به زور او را وادار به اعتراف تلویزیونی کنند. شرایط این سلول به قدری نامساعد و مسموم بوده که او حتی توان نفس کشیدن هم نداشته است. به دلیل وضعیت افتضاحی که در این سلول وجود داشته، حتی دل نگهبان سلول به حال همسر مظلومم میسوزد و به بازجو و مسوول بند اعتراض میکند و میگوید که در این وضعیت، او تلف خواهد شد و از بین خواهد رفت و بعد از آن خواستار تغییر سلول و جابجایی همسرم به محل دیگری میشود. بازجوی همسرم که ظاهرا بویی از انسانیت نبرده بود در مقابل این اعتراض زندانبان مقاومت میکند اما ماموری که برای سرکشی به وضعیت وی بعد از سه روز درب این سلول را باز میکند، هوا را به قدری نامساعد و گرم و مسموم مییابد که نمیتواند حتی پایش را داخل سلول بگذارد و دستور میدهد همسرم را از آن جا خارج کنند. بعد از خارج کردن او از این اتاق مخوف که هیچ یک از اصول اولیه نگهداری از زندانی را دارا نبوده و به اصطلاح غیراستاندارد(!) بوده است، او را با همان حال نزار ناشی از گرمای شدید به اتاق بازجویی میبرند و ۹ ساعت تمام بدون آب و غذا و در حالیکه رکیکترین فحشهای ناموسی را به همسر، خواهر و مادرش میدهند و در تمام طول مدت بازجویی هم با ته خودکار بر سر او میکوبیدهاند، وادار به اعتراف دروغش میکنند و وقتی موفق نمیشوند او را بیجان در سلول انفرادی دیگری رها میکنند. قبل از آن ۳ روز مخوف هم به مدت ۲۵ روز او را در حبس انفرادی مطلق و خلا زمانی و مکانی میاندازند و حتی یک بازجویی هم از او به عمل نمیآورند تا به قول خودشان او را بشکنند تا به باوری نداشته اعتراف کند.
این اعمال غیر انسانی با یک آدم جانی و مجرم نیست. این رفتار با یکی از نخبگان بزرگ ایرانی است که تنها جرمش دلسوزی برای ایران بوده است! خیلی با رضا جلایی پور دوست نبوده ام اما سالها الگوی زندگی من و دوستانم بود در جامعه شناسی و درس و کنش اجتماعی. و در مجموع چندین مرتبه او را در تهران و قم دیده ام و با او مصاحبت داشتم. سال گذشته بود که در قم با همدیگر به دیدار آیت الله منتظری رفتیم خیلی با انرژی و با همراهی یارانش در پویش موج سوم در پی این بود که خاتمی بیاید و تغییر حاصل شود. بار دیگر در قم دیدمش که روی تز دکترایش درباره روحانیت در ایران تحقیق می کرد در تحقیقاتش از دانسته های ناچیز من هم نمی گذشت. همواره امیدوار بود و پر تلاش. هنوز هم پر امید است و پرتلاش. یک نخبه تمام عیار و یک جوان موفق که به خاطر تنگ نظری های موجود در جمهوری اسلامی باید این وضع را تحمل کند!
می دانم که او تنها نیست! می دانم که خیلی های دیگر هم این روزها شکنجه شدند و حتی کشته شدند!
جقدر این روزها آه هایم بلند و سوزناک شده است؟
وبلاگی برای آزادی جلایی پور http://freejalaeipour.blogfa.com/
جمع آوری امضای جامعه شناس ها برای آزادی جلایی پور: http://www.freejalaeipour.blogfa.com/post-76.aspx
در طی ۲ ماه گذشته هر چه می گذرد، بهت و حیرت بر ما افزوده می شود. بهت و حیرتی که به عنوان نقاطی عطف در تاریخ ایران باقی خواهد ماند... بهت و حیرتی که تا وقتی زنده ایم با ماست... و بهت و حیرتی که امیدوارم سرآغاز زندگی جدیدی برایمان باشد... هر کداممان در این مدت تجربه هایی داشته ایم و آنان که بیشتر در صحنه بوده اند، بی شک تجربه هایی عجیب تر و بیشتر. من هم برای ثبت در تاریخ ، برای آن که بدانم در این ایام چه می گذرانده ام برای آن که تا حدودی حیرت هایم را ثبت کنم موجز می نویسم نه از تمام آن چه در این مدت گذشته که آن بهت و حیرت هایی که تجربه کرده ام.
* شب بعد از انتخابات از آن شب های عجیب و حیرت انگیز بود... شاید تا صبح تنها ساعتی خوابیدم. هر لحظه که آمار گفته می شد .... هر بار که به فیس بوک سر می زدم... هر بار که اخبار را می دیدم... حیرت می کردم از آن چه می خواهد اتفاق بیفتد.
* روز پنج شنبه ۲۸ خرداد در اوج اعتراضات مردمی در تهران بودم. بعد از آن همه دستگیری ها و بازداشتهای بی جهت... حیرتم از آنجا بود که میلیون ها نفر از میدان توپخانه تا میدان انقلاب حضور داشتند بدون شعار و سر و صدایی... گاهی صدای گریه یک بچه یا اگزوز یک موتور سوار می آمد در این انبوه جمعیت! تنها آنجا شعار داده شد که میرحسین و همسرش با ماشینی روباز از میان جمعیت گذشتند و برای مردم دست تکان دادند. این آخرین روز آرام تظاهرات بود.
* اما شنبه ۳۰ خرداد، حیرت از این همه وحشی گری. از همان میدان انقلاب، حمله و گاز اشک آور و باتوم و ماشین آب پاش. از هر طرف که می رفتیم سرکوب و دعوا.... آنجا جا خوردم که در حال فرار در یکی از کوچه های خیابان کارگر شمالی تنه ام به دختری خورد و روسری اش افتاد و با چه زحمتی در حال فرار آنرا دوباره درست کرد، آنجا نشد از او معذرت بخواهم .... درب های منازل باز بود و هر یک به خانه ای قایم می شدیم و نفس نفس می زدیم! حیرتم آنجا بود که مردم چگونه در میدان توحید نیروهای پلیس را با سنگ عقب می زدند و چگونه آنها گاز اشک آور را مستقیم به مردم شلیک می کردند!.... حیرتم از دیدن دختران و زنانی بود که بیش از مردان قوت و جسارت نشان می دادند.... حیرت از دیدن جوان هایی که گاز خورده بودند و بیهوش کناری افتاده بودند.... حیرت از بی گناهانی که کتک می خوردند به خاطر یک اعتراض کوچک.... حیرت از کشته شدن ندا!
* ۷ تیر ماه اما حیرتی دیگر بود از تجمع معترضان در مراسم ختم دکتر شهید بهشتی. از نگرانی فرزندان دکتر بهشتی از دیدن شخصیت های مهمی که آمده بودند. از کروبی که بی باکانه در تجمع ها شرکت می کرد و از صدای میر حسین موسوی که از پشت موبایل عذر می خواست که نتوانسته بیاید!.... اما در کوچه های اطراف مملو از نیروهای سرکوبگر بود. آن جا در حیرت تمام بودم که ناگهان یگان ویژه به جمعیت آرام حمله کرد... نفراتی بر زمین افتادند، من هم بر روی آنان و عده ای روی من... عینک و کفشم هر یک گوشه ای افتاده بود و پشت سری های من باتوم می خوردند و با چه وضعیتی فرار کردم خودم هم نفهمیدم!... حیرت کردم از این که در همین کوچه های اطراف مسجد قبا، مردم، علی مطهری نماینده مجلس را گیر آورده بودند و با زور جلوی جمعیت قرار داده بودند و پشتش شعار می دادند... او هیچ نمی گفت. اما مردمی که با او به سمت نیروهای سرکوبگر حرکت می کردند ناگهان دیدند که آنها مطهری را نمی شناسند و با باتوم به سمتشان حمله می کنند!.... حیرت کردم از پیرزنی که گوشه ای افتاده بود و بی حال به خاطر گاز اشک آوری که خورده بود.... حیرت کردم از حال دختری که با چه حالی مقابل حسینیه ارشاد جیغ می کشید و فریاد می زد.....
* ۱۸ تیر اما داستان دیگری داشت.... تمام این حیرت ها بود در کنار تمام کشته شده و زندانی ها و وقاحت ها و جسارت ها.... حیرت کردم از صحنه ای که در عکس ها ۵۰ سال قبل دیده بودم... جمعی با قیافه های نتراشیده و مضحک با چماق و باتوم پشت یک وانت عربده می کشیدند و باتوم ها را تکان می دادند! انگار تاریخ تکرار شده است. گویی شعبان بی مخ ،خلف هایی بدتر از خودش پیدا کرده است!... حیرت کردم از حمله به ماشین هایی در میدان ولیعصر... چگونه دو زن ضجه می زدند در یک ماشین چگونه ده ها مامور با باتوم ماشین زانتیای آنها را نابود کردند و آنها را روانه زندان! تنها به جرم فیلم گرفتن از ظلم هایشان!.... چگونه دختری ۱۰ - ۱۱ ساله از ماشین پراید پایین آمد و می لرزید و میگریید که پدرش را به جرم فیلم گرفتن نگیرند!... اما حیرت نمی کردم از حیرت مردم! مردم واقعا حیران بودند از این همه وحشی گری و ظلم! .... آیا ظلم را پایانی نیست؟
* نماز جمعه آقای رفسنجانی داستان دیگری داشت! حیرت از آن همه وحشی گری برای نماز نخواندن! هرجا که رفتیم نگذاشتند نماز بخوانیم.... گاز فلفل از نزدیک حس کردن هم مزه دیگری دارد... کتک زدن جوان ها و بازداشتشان و فریاد آن جوان نخراشیده که نگاه نکنید!.... دیگر حیرت کردن ها کم می شود.... به قول معروف: عادت می کنیم!
* اما بهشت زهرا.... باز هم حیرت. حیرت از این که فاتحه خواندن هم مشکل دارد. حیرت از این که در میان مردگان گاز اشک آور می زنند. حیرت از این که هزاران نفر مامور و لباس شخصی مامورند تا عده ای برای چهلم شهدای جنبش نباید عزاداری کنند! حیرت از آن زنی که با دستان پیروز مقابل آنان می ایستد و چگونه به او تعرض می کنند!
اما حیرتم آنجا افزوده شد که با موبایل از پدرم می پرسم شما کجایید و می گوید: ما برمی گردیم. شما هم برگردید، ما را زده اند! یک لحظه انگاری آب سردی بر سرم ریخته می شود! پدرم را زده اند.! پدرم از اعضای مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم، یک آیت الله، کسی که قبل از انقلاب بارها برای این انقلاب منبر رفته و شهر ها را به هم ریخته، کسی که در زمان شاه بارها زندانی شده، روحانی ای که بعد از انقلاب سالها در مناصب مختلف از جمله نمایندگی امام خمینی مفت و مجانی کار کرده، هیچ حقوقی نگرفته و بحمدلله ذره ای رانت دولتی و و جوهات شرعی در زندگی مان نیاورده، کسی که ده ها مسجد و مدرسه و درمانگاه و بیمارستان و حسینیه و کتابخانه ساخته و تحت نظر او و فرزندانش ده ها نفر همین امروز نان می خوردند کسی که کتابهایش مورد تقدیر است و بارها جوایز مختلف از جمله کتاب سال حوزه را برنده شده، کسی که سالها در حوزه درس خارج فقه و اصول می دهد و رابطه نزدیکی با اکثر مراجع تقلید دارد ... پیرمرد ۶۵ ساله سید روحانی را زده اند!... روز پنج شنبه در ادامه اعتراضات و اقدامات مجمع مدرسین، سه نفر از آنها آیت الله موسوی تبریزی، پدر بنده و حجت الاسلام والمسلمین سلیمانی برای همدردی با کشته شدگان به بهشت زهرا می روند که این امر با استقبال شدید مردم مواجه می شود... بعد از فاتحه بر مزار ندا و دیگران آنها تصمیم می گیرند که به مزار دیگر شهدا بروند که عده ای لباس شخصی مزاحمشان می شوند و با آنها درگیر می شوند و با فحش و توهين آنها را مورد اهانت قرار داده و قصد داشتند به زور سوار ماشین کنند که آقای موسوی تبریزی به شکلی از صحنه فرار می کند. آقای سلیمانی دستگیر می شود و پدرم نیز بعد از که در صورتش گاز فلفل می زنند و یقه اش را پاره می کنند هم به شکلی از صحنه فرار می کند.... آیا جایش نیست حیرت کنم؟!.... شاید هم جایش نیست. اینها در این مدت آن کرده اند که حیرت نباید کرد!

* امروز در خبرگزاری فارس عکس و اعترافات آقای ابطحی در نمایش دادگاه را می بینم. باز هم حیرت می کنم از این همه وقاحت... از این همه پستی... از این همه سیاست های بدتر از ماکیاول.... قیافه های میردامادی و رمضان زاده و ابطحی را که میبنم می خواهم گریه کنم که چه می کنند اینها با نخبگانشان! چه می خواهند بکنند با نسلهای آینده! جواب خدا را چه می خواهند بدهند؟
* کاری از من نیامده و نمی آید برای این جنبش و حرکت! خاصیت و هنری بیش از این نداشته و ندارم تا قدمی بردارم جز این که ببینم و حیرت کنم..... و باز با امید منتظر می مانم و تماشاگر تا ببینم و حیرت کنم!
صبر خدا هم حدی دارد....
متاسفم برای ایران مان با این حاکمان و این حاکمیت!
این روزها چقدر حرف دارم برای گفتن.... و نمی دانم چرا نمی نویسم.