
فرانکولا، هیولا و خون آشامی است خودساخته و مرکب از فرانکشتاین و دراکولا ـ هیولاهای دوران مدرن ـ که در دوران پست مدرن ظاهر شده است. چشم ها و سایه اش دیده نمی شود، کسی او را باور نمی کند و بیش از دیگران خود باور دارد که هیولاست. وی که قصدش ایجاد شر و کشتن خیر و ایفای نقش خون آشامی است، هرگز در این هدف موفق نیست و به طور اتفاقی و مبتذل تبدیل به یک شومن می شود که ناگهان محیط سراسر ابتذال آمریکا، رسانه ها و سراسر جامعه را فرا می گیرد، به یکباره پولدار و مشهور می شود و مانند بالنی روز به روز بیشتر باد می کند. وی نماد خود پست مدرنیته، صنعت و تکنولوژی پست مدرن، ارتباطات جهانی شده، اینترنت و جامعه اطلاعاتی و... است که آنقدر رشد می یابد و اهمیت مییابد که در جزء جزء زندگی ما نفوذ پیدا کرده است، لباسهای او، همدم او (خفنکبوت)، حرکات او و عقاید و شوخی های او به عنوان مرام های عصر جدید پذیرفته می شوند و در سراسر جامعه رواج می یابند و هنرها، فلسفه ها و اندیشه های فراوانی حول شخصیت او شکل می گیرند. اگر در گذشته ایدئولوژی بود که جهان را فراگرفته بود، امروز حرکات و رفتار یک هیولای بی خاصیت پست مدرن است که فراگیر و مقدس می شود و با تکنولوژی ارتباطات جهانی می شود، چیزی که میلان کوندرا نیز در رمان ((جاودانگی)) با نام ایماگولوژی از آن یاد کرده است. فرانکولا ابتدا با چشم باز به جهان اطرافش نگاه می کند و خاطرات روزانه اش را می نویسد، اما بعد این جهان اطراف است که او را نظاره می کند و این نظاره گری جهان از او فردی منفعل و احمق می سازد که مدیر سیرک یعنی همان نماد بورژوازی، سرمایه داری و کاپیتالیسم سواره بر او حکمرانی می کند. و در نهایت همین دنیای اطراف و تکنولوژی است که با بدل سازی از او، فرانکولا را از پای در می آورد.
در مجموع فرانکولا، رمان جالب و خواندنی به نظر می رسد که شیوه ای جدید از روش بینامتنی را ارائه کرده است و از فیلم و داستان و رمان و هنر و فلسفه و... همه در آن به چشم می خورد. البته تفسیرها و نتایج و نقدهای متفاوتی نیز از آن ارائه شده است.